تبليغاتX
هستی

هستی

!هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است

بعضی وقتا ادم ها الماسی در دست دارن بعد چشمشون به یه گردو میفته دولا میشن تا گردو رو بردارن الماسه میفته تو شیب زمین قل میخوره و میره

میدونی چی میمونه؟؟؟؟؟

یه ادم با یه دهن باز یه گردوی بوک و یه دنیا حسرت................................

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:53 توسط هستی| |

ان که رفت به حرمت ان چه با خود برد حق بازکشت ندارد

رفتنت مردانه نبود...............................................

لااقل مرد باش و بر نکرد.....................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:55 توسط هستی| |

سلام به همه ی دوستان

من  دوباره امدم یکمی دیر شد ولی با دست بر امدم

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:59 توسط هستی| |

سلام دوستای گلم

من دارم برای مدتی از وب میرم

امان امان از این کنکوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دلم برای همتون خیلی تنگ میشه

برام دعا کنید

همتون دوست دارم

 

تا بعد از کنکور ۹۰ باییییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:36 توسط هستی| |


 
 

زن  جوانی در اتاق انتظار فرودگاه جهت پرواز  نشسته بود

 
 
 
 

از  آنجائیکه می بایستی ساعتها در انتظار باشد اقدام به خرید کتابی  جهت مطالعه نمود . در ضمن یک بسته بیسکویت  نیز خرید

 
 
 
 

او  در صندلی راحتی  جهت استراحت و  مطالعه نشست.

 
 
 
 

در  کنارصندلی راحت او در

  جائیکه بسته بیسکویت او قرار داشت

مرد مسافری نشست و مجله

  خود را باز و شروع به مطالعه کرد.

 
 
 
 

وقتی  اولین بیسکویت  رادر

  حین مطالعه برمی داشت

  مشاهده کرد آن مرد نیز از همان

  بسته بیسکوئیتی برداشت

.  او احساس بدی  کرد ولی چیزی

  نگفت. ولی با خود می اندیشید

  ای کاش می توانستم این کار

  او را با مشتی جواب می دادم.

 
 
 
 

هر  بیسکوئیتی که او بر می داشت مرد نیز  یکی بر می داشت و  موجب عصبیت هر چه بیشتر او می گشت

 
 
 
 

وقتی  فقط یک بیسکوئیت باقی

مانده بود با خود اندیشید  حال باید دید

   این مرد مزاحم چه می کند؟

مرد تنها بیسکوئیت باقیمانده  را برداشت

  و در میان حیرت تنفرآمیز زن آنرا دو نیمه کرده

  و نیمه ای را به او

و نیمه دیگر را برای خودش برداشت!!!

 
 
 
 

زن  با عصبانیت و نگاههای  تنفر آمیز

  وسائل خود را برداشته و به سوی

  محل سوار شدن هواپیما روانه گشت.

 
 
 
 

وقتی  در صندلی خود در هواپیما

  قرار گرفت با حال

  گرفته دست بسوی کیفش برد

  تا عینکش

  را بر دارد ولی در

  یک لحظه خشکش زد!

  بسته بیسکویت

خودش  را دست نخورده

و باز نشده درون

  کیف دستی اش دید!

 
 
 
 

او  بسیار خجالت زده  شد!

او  متوجه اشتباهش  گشت.

او  فراموش کرده بود که

  بسته بیسکویتش را پس

ازخرید  در کیفش گذاشته بود

 
 
 
 

حال او متوجه شد در تمام

آن  مدت آن مرد بوده که

  بیسکویت هایش را بدون

  هیچگونه بد خلقی

   با او تقسیم می نموده است

 
 
 
 

... 

در  حالیکه او خیلی عصبانی

  بوده و فکر می کرده

  اوست که اجبارا این کار را

  می کرده است

و حالا نه می تواند  خود را

سرزنش ننماید و نه فرصت عذر خواهی 

باقیست.

 
 
 
 

. 

چهار  چیز قابل جبران  و برگشت نمی  باشد:

 
 
 
 

سنگ................

................پس  از آنکه پرتاب شد 

سنگ................

................پس  از آنکه

پرتاب شد

 
 
 
 

حرف نا حق..............

..........پس  از آنکه گفته  شد! 

 
 
 
 


 

فرصت  ها..............

........پس  از آنکه از دست  رفتند

 
 
 
 

              

و زمان.............

............پس  از آنکه گذشت

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 21:47 توسط هستی| |


روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند
لستر آرزو کرد علاوه بر این
آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد
و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد

بعد با هر یک از این سه

سه آرزوی دیگر در خواست کرد!
و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی
مالک نه آرزوی دیگر هم شد!
آنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو
سه آرزوی تازه طلب کرد
که می شود چهل و شش تا … یا پنجاه و دو تا ؟
خلاصه با هر آرزوی تازه
آرزوهای بیشتری کرد
تا سر انجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد !
آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید
و آواز خواند و پای کوبید
و بعد نشست و باز آرزو کرد !
بیشتر و بیشتر وبیشتر … و آرزوها روی هم تلنبار شد
در حالی که مردم لبخند می زدند ، می گریستند
عشق می ورزیدند و حرکت می کردند
لستر میان ثروت هایش
- که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود -
نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیر تر و پیر تر می شد
تا سر انجام یک شب وقتی به سراغش رفتند
او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است
آرزوهایش را که شمردند
معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد
همگی تر و تازه !
بیایید ، بیایید ، از این آرزو ها چند تایی بر دارید
و به لستر بیاندیشید
که در دنیای سیب و دوستی و زندگی
تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 15:40 توسط هستی| |

کاش دوستی هامثل رابطه دست و چشم بود

وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه می کنه و وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکشو پاک می کن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 19:57 توسط هستی| |

   

دوست داشتن از عشق برتراست

عشق یک جوشش کور است وپیوندی ازسر نابینایی .

امادوست داشتن پیوندی خودآگاه وازروی بصیرت روشن وزلال .

عشق بیشترازروی غریزه آب می خورد

وهر چه ازغریزه سرزند بی ارزش است

ودوست داشتن ازروح طلوع می کند

وتاهرجا که یک روح ارتفاع دارد

دوست داشتن هم باآن اوج می یابد

عشق درقالب دلها دررنگ ها وشکل های تقریبا مشابهی متجلی میشود

ودارای صفات وحالات مشترکی است

اما دوست داشتن در هرروحی جلوه ای خاص خویش دارد

وازروح رنگ می گیرد

وچون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی وارتفایی وبعدی

وطعم وعطری ویژه ی خویش دارد

می توان گفت که به شماره ی هرروحی دوست داشتنی هست .

عشق بادوری ونزدیکی در نوسان است اگردوری به طول انجامد ضعیف می شود

اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد

وتنها با بیم وامید وتزلزل واظطراب دیدارو پرهیز زنده ونیرومند می ماند

اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست . دنیایش دنیای دیگریست .

عشق جوششی یک جانبه است به معشوق نمی اندیشد که کیست؟

یک خود جوش ذاتی است واز این رو همیشه اشتباه می کند

ودر انتخاب به سختی می لغزد ویا همواره یک جانبه می ماند

وگاه میان دو بیگانه ناهمانند عشقی جرقه می زند

وچون درتاریکیست ویکدیگر را نمی بینند

پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره ی یکدیگررا می توان دید

ودر این جاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق ومعشوق

که در چهره ی هم می نگرند

احساس می کنند که هم را نمی شناسند

وبیگانگی وناآشنایی پس ازعشق (که دردکوچکی نیست ) فراوان است

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد ودرزیر نور سبز می شود ورشد می کند

وازاین روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید

ودرحقیقت در آغاز دوروح خطوط وسیمای آشنایی رادر سیمای یکدیگر می خوانند

وپس ازآشناشدن است که خودمانی می شوند

عشق جنون است وجنون چیزی جز خرابی و پریشانی نیست

اما دوست داشتن دراوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود

وفهمیدن واندیشیدن رانیز اززمین می کند وبا خود به قله بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

ودوست داشتن زیبایی های دلخواه رادر دوست می بیند ومی یابد

عشق یک فریب بزرگ وقوی است

ودوست داشتن یک صداقت راستین وصمیمی وبی انتها ومطلق

عشق دردریا غرق شدن است ودوست داشتن دردریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد ودوست داشتن می دهد

عشق خشن است وشدید ودرعین حال ناپایدار ونامطمئن

ودوست داشتن لطیف است ونرم ودرعین حال پایدار وسر شار اطمینان.

عشق همواره به شک آلوده است

ودوست داشتن سراپا یقین است و شک نا پذیر

از عشق هرچه بیشتر می نوشیم سیرابتر می شویم

واز دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر

عشق هر چه دیرتر می پیماید کهنه تر میشود ودوست داشتن نوتر

عشق نیرویست درعاشق که اورا به معشوق میکشاند

ودوست داشتن جاذبه ای دردوست که دوست رابه دوست می برد

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی وروح تاجرانه یا جانوری آدمیست

وچون خود به بدی خود آگاه است آن را دردیگری که می بیند از او بیزار می شود

وکینه بر می گیرد

امادوست داشتن دوست را محبوب وعزیز می خواهد

زیرا که دوست داشتن جلوه ای ازروح خدایی وفطرت اهورایی آدمیست

وچون خود به قداست ماورایی خود بیناست

آنرا در دیگری که می بیند دیگری رانیز دوست می دارد

درعشق رقیب منفوراست وحسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خود می بیند و

همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

واگر ربود باهر دو دشمنی می ورزد ومعشوق نیز منفور می گردد

ودوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست

عشق اسارت دردام غریزه است ودوست داشتن آزادی از جبر مزاج

عشق مامور تن است ودوست داشتن پیغمبرروح

عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن

عشق گاه جابه جا می شود وگاه سرد میشود وگاه می سوزاند

اما دوست داشتن ازجای خویش بر نمی خیزد

سرد نمی شود که داغ نیست نمی سوزاند که سوزاننده نیست

عشق اگر پای عاشق درمیان نبا شد نیست

اما دردوست داشتن جز دوست داشتن ودوست سومی وجود ندارد

دکتر علی شریعتی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 14:44 توسط هستی| |

دوستی می گفت زندگی قطاری است که از یک مبدا تا یک مقصد بدون هیچ ایستگاهی ناگزیر پیش می رود .

اما من می گویم زندگی قطاری است که از سرزمینهای مدادرنگی می گذرد ، گاهی زرد است ، گاهی قرمز ، گاهی آبی ، سیاه و ... در نهایت سفید !

و چه ساده اند انسانهایی که به یک رنگ دل می بندند و به سرزمین بعدی امید ندارند . دلم به حالشان می سوزد .

گاهی خسته بودن هم احساس خوبی است ، حواس آدم را جمع می کند !! اینکه بعضي اوقات به هیچ چیز فکر نکنیم برای زندگی لازم است . همان رنگ وسط مدادرنگی : آبی ! ترش مزه !!

گاهي سرشار از انرژي هستي ، پربودن ، تحرك : نارنجي !

گاه چشمانت بسته است و جز «سياهي» هيچ نمي بيني !

گاه شادابي و سرزندگي «سبز» وارد زندگي ات مي شود !

و گاه احساس وجودت را پر مي كند ؛ كاملا «دلزده» اي : قرمز !

و در نهايت «سفيدي» كه آرامش و لذت زندگي به تو مي دهد.

بزرگم که متنفر بود از روزمرگی زندگی می گفت :

«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود»

همو خجالت می کشید به چشمانی که عاشق درمانده آن بود عاشقانه نگاه کند و من خجالت می کشم درماندگی ام را به چشمان «او» بنمایانم .

راستش وجدان درد دارم !

که «او» در جستجوي لحظه هاي سبز قطار زندگي باشد و من حتي سبز را هم نشناسم !!

تصميم دارم همه رنگهاي زندگي ام را احساس كنم ...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 21:48 توسط هستی| |


در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم

خدا پرسید:''پس تو می خواهی با من گفتگو کنی''.
من در پاسخ گفتم:''اگر وقت دارید''.
خدا خندید:وقت من بینهایت است.
پرسیدم: چه چیز بشر تو را متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد:کودکیشان
اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند.
اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند.
اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند
بنا بر این نه در حال زندگی می کنند نه در اینده.
اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند.
دستهای خدا دستانم را گرفت مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم
ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها
نیاز دارد.
بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را
بیان کنند.

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند.
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم.
ایا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم <<همیشه>>

 

 

 


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
مشتري پرسيد چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت : مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.
مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...
__________________
آموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد، دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است ...
 
 
 




 

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:27 توسط هستی| |

Design By : Mihantheme